تبلیغات
راهکارهای موفقیت

مرجع ارائه آموزشهای روزانه و رایگان در حوزه ی پیشرفت شخصی و راهکارهای موفقیت 
پیوندهای وبلاگ
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
روحیه و عملکرد قوی، در گروی یک ذهنیت مثبت و کنترل‌شده هستند. انتخاب کلمات و نحوه‌ی بیان آن‌ها در نتیجه‌گیری مورد نظر شما موثر هستند.

هر فردی بیشتر از هر کس، با خودش صحبت می‌کند. کلماتی که در هنگام مواجهه با چالش‌ها در مکالمه با خودتان به‌کار می‌برید، تاثیری مستقیم بر مدت زمانی دارد که طول می‌کشد تا خود را پیدا کنید. بنابراین باید کلماتی را انتخاب کنید که شرایط را برایتان تغییر دهند و توصیف‌کننده‌ی آن نباشند. زمانی‌که سخنی را به زبان می‌آورید، صرف‌نظر از خوب یا بد بودن آن، به آن هویت می‌بخشید؛ هویتی به‌عنوان یک ایده، توقع یا آرزو. با سخن گفتن، دانه‌ای کاشته می‌شود که دیر یا زود نتیجه‌ی آن را درو خواهید کرد.

زمانی‌که روحیه‌تان پایین است، احساسات خود را با دیگران در میان نگذارید؛ بلکه به آن‌ها از روحیه‌ای بگویید که خواستار احساس کردن آن هستید. با کنترل سخنان و نحوه‌ی بیان آن‌ها (یعنی عبارات مثبت به‌همراه شور و اشتیاق)، وضعیت روحی و جسمی خود را تغییر دهید. همان‌طور که جرج دبلیو کرین روانشناس می‌گوید: «به گونه‌ای رفتار کنید که می‌خواهید به‌نظر برسید؛ به این طریق به‌زودی به همان شیوه‌ای که رفتار می‌کنید، دگرگون خواهید شد».

لی کولان، موسس شرکت مشاوره‌ای The L Group و یک نویسنده‌ی موفق است. او در این زمینه صحبت‌هایی دارد که در ادامه از زبان خودش می‌خوانیم.

سالی که کسب‌و‌کار خودم را راه‌اندازی کردم، به یاد می‌آوردم. آن سال را به شوخی، «سال یک میلیون دروغ» نامیده‌ام. دلیل آن را توضیح می‌دهم. من مانند اکثر کسب‌وکارهای استارتاپی دیگر با چالش‌ها، ناامیدی‌ها و تغییر رویه‌هایی روبرو شدم. دوستانم از من می‌پرسیدند: «لی، با کسب‌وکارت چه می‌کنی؟»؛ تنها پاسخ واقعی این بود: «خب، سال سختی را پشت‌سر گذاشتم. صرفه‌جویی زیادی کردم تا بتوانم این شرایط را سروسامان بدهم. به‌کار انداختن روابط کاری برای نتیجه گرفتن از مشتریان سخت‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. شروع به کار، بسیار سخت‌تر از تصوراتم بود».

شرایط کاملا به همین شکل بود که توصیف کردم. اما با بیان این شرایط، متوجه یک اتفاق شدم. این نوع پاسخ دادن، دوستانم را بی‌حوصله و نهایتا از من دور کرد. بنابراین تصمیم گرفتم از کلماتی استفاده کنم که در ازای توصیف شرایط، آن را تغییر دهند. حرفی به دروغ نمی‌زدم بلکه به‌تنهایی از دیدگاه انتخابی‌ام صحبت می‌کردم. برای مثال می‌گفتم: «در مورد چشم‌اندازهای کاری‌ام، احساس مثبتی دارم و مطمئن هستم که بهترین اقدامات را برای نتیجه‌گیری در طولانی‌مدت انتخاب کرده‌ام. مهم‌تر این‌که در مورد کارم بسیار پرشور هستم و این بالاترین حد از موفقیت است». کلماتی که استفاده می‌کردم، دانه‌هایی از موفقیت را می‌کاشتند که قرار بود جوانه بزنند. خوشبختانه در دومین سال کاری‌ام، نصف سال اول دروغ گفتم!

اکثر مردم از کار کردن و زندگی با افرادی که نگرش مثبت و خوش‌بینانه دارند، لذت می‌برند. به دیگران بگویید که می‌خواهید چه احساسی داشته باشید و به این صورت بسیار زود به آن دست می‌یابید. اگر روزی دوباره، احساس کسلی و ناراحتی کردید و دوستی حال شما را پرسید؛ روحیه‌تان را پرانرژی توصیف کنید!


منبع مقاله: زومیت




طبقه بندی: پیشرفت شخصی،
برچسب ها: جرج دبلیو کرین، لی کولان، زومیت، کنترل ذهنیت، تغییر روحیه و عملکرد،
[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ احمد حیدری ]
تصور کنید که در بین دوستان مشترک خود کسی را ملاقات می کنید.یک استارتاپ را راه می اندازید و شروع به کار بر روی محصول خود میکنید. درآمدی کسب می کنید و افراد مختلفی را استخدام می کنید. برای یک کنفرانس استارتاپی ثبت نام میکنید تا محصول را در معرض نمایش بگذارید قبل از اینکه کاملا به اتمام رسیده باشد. قبل از اینکه بر روی سن بروید نسخه اولیه محصول خود را امتحان می کنید.محصول خود را به بیش از 800 سرمایه گذار خطرپذیر،روزنامه نگار و شرکت های عظیم نمایش می دهید. اولین مشتری خود را در این رویداد پیدا می کنید و به فروشی که مدنظر دارید نزدیک می شوید و آنرا نزدیک به 300 هزار دلار می فروشید.

همه این ها در 9 ماه اتفاق می افتد.

به نظر میاد دستور طبخ موفقیت باشه. مگه نه؟

خوب در مورد من دقیقا برعکس بود. من نامش را “مثبت کاذب شماره 1″ می گذارم.

بهبود سریعی که ما از نزدیک شدن به یک فروش زودهنگام بزرگ کسب کردیم به اشتباهات مدیریتی انجامید و آن نیز نتیجه ای جز اشتباهات اجرایی نبود.این موضوع با چندین تجربه تقریبا نابود کننده برای شرکت ما به اوج خودش رسید.مشتریان اولیه ما پذیرندگان آغازین بودند که هرچقدر ما با آنها بیشتر کار میکردیم،به محصولی بی خود و بی شکل نزدیک تر می شدیم.آنها درخواست معامله ای مشاوره ای و شخصی سازی شده را داشتند ولی هیچکدام از آنها تکرارپذیر،مقیاس پذیر و نهایتا پذیرفتی برای ما نبود.

موفقیت اولیه به یک سری اشتباهات استخدامی هم انجامید.من یک مدیر پروژه استخدام کردم که سرنوشت ما را به یک شرکت مشاوره خدمات گره زد. این موضوع سبب شد که من و موسسان دیگر شرکت مان از عملیات روزانه مشتریانمان با خبر نباشیم که نهایتا سبب شد فهم نادرستی از چیزی که مشتریانمان می خواهند و تاخیر در مرحله همخوانی محصول و بازار برسیم.

با یک فاصله، عدم اطلاعات یا داده های لازم، ما حدس زده بودیم که محصول چه باید باشد و تصمیاتمان براساس این بود که چگونه قانع کننده و یا پر صروصدا خواهد بود.بدتر از آن،در یک لحظه ما در بازاری گیر کردیم که هیچ چیزی از آن نمی دانستیم و چرخش شدیدی از سازمانی بودن به تولید یک نرم افزار موبایل مصرفی داشتیم.

با کمال تعجب،این نرم افزار نیز خوب فروخت که باز هم به “مثبت کاذب شماره 2″ انجامید.

یک بار من نرم افزار را به یک بلاگر معتبر و معروف معرفی کردم که تا پیش از آن نمیدانستم او در Bay Area حضور دارد. او ما را اپل و گوگل نامید و در نهایت سبب شد ما یک گفتگو با شرکت کوچکی به نام فیسبوک داشته باشیم. همه این ها حرکت بزرگی بود ولی نرم افزار ما پر از اشکال بود.ما شرکت را به سطح مناسبی نرسانده بودیم (یه کم از زیرش شانه خالی میکردم.) و همچنین به سطحی که میخواستیم نرسید.اگر رک بگم،من عاشق این بودم که توسط غول های تکنولوژی سنجیده بشم.این من را راضی نگه می داشت که گیجی کوتاه مدتی از آسیب شناسی سیستمی ای بود که ما داشتیم.

آسیب شناسی این بود که ما ساختیم/استخدام کردیم/فکر کردیم/نوشتیم/مصرف کردیم/طراحی کردیم/تولید کردیم چیزهای مختلف را بدون اینکه یک سوال ساده را از خود بپرسیم:این مشتری ما را خوشحال و موفق خواهد کرد؟

برای پاسخ به این سوال، اول از هرچیز شما باید یک پرسونا (کاربر نمایی) بسازید و تعیین کنید که چه چیزی باعث جذابیت و موفقیت شما می‌شود و چقدر زمان و یا منابع دارید تا بر روی آن سرمایه گذاری کنید. ما معمولا زمانی که کار سخت شود از این سوال عبور می کنیم.من می دانم که انجام ندادن این کارها در همه مراحل ما را مشغول به چیزی کرد که زیاد مهم نبود. وقتی که رسیدن سخت شد،ما پرسونا را تغییر دادیم. وقتی که ما پرسونا را انجام دادیم بر روی یک مورد تمرکز کردیم که می توانست یک محصول فوق العاده را برای آن به ارمغان بیاورد. چیزی که مشتری ما را وا میداشت که بگوید:”اوه! من عاشقشم. باید داشته باشمش.”. واقعا مهم است که شما بر روی پیدا کردن یک چیز تمرکز کنید و آنرا بسازید تا مشتری را دلخوش و آنها را خوشحال و موفق سازید.راحت ترین چیز این است که بیش از اندازه بسازید،حدس بزنید،گیج شوید و… من این کارها را انجام دادم که واقعا اشتباه سیاهی بود.

اخراج کردن افرادی که شما در شرکت استخدام کردید هولناک‌ترین کار در ایجاد یک شرکت است. این واقعا بدتر از از دست دادن پول یا سرمایه گذاران تان است. من منابع گرانبهایی را حیف و میل کردم و در ایجاد یک شرکت پایدار برای جمعی از کارمندانم شکست خوردم و این ترسناک ترین جنبه از شکست من است.

در خاطرم هست که شکستی که برایش هزینه دادم امروز راهنمای من و تیم من است.

بدانید که مشتری تان کیست و چه چیزی آنان را موفق و شادمان می کند.




طبقه بندی: راهکارهای موفقیت،
برچسب ها: چگونه موفقیت زودهنگام باعث شکست می‌شود،
[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ مصطفی سلیمانیان ]
.: Design By: Ahmad Heydari :.

درباره وبلاگ


مرجع ارائه آموزشهای روزانه و رایگان در حوزه ی پیشرفت شخصی و راهکارهای موفقیت